مدح و شهادت مظلومانه رهبر معظم انقلاب حضرت امام خامنه ای
ناگهان بوی بـلا در همۀ دشت وزید نفس سرد خزان بر سحر خاک خزید خوشهها یک به یک از شاخۀ تاک افتادند برگها سجدهکنان باز به خاک افتادند موجی از رود سحر از شب این دشت گذشت مثل هر شب، شب او در تب این دشت گذشت آن شب امواج نگاهش به تلاطم افتاد مرگ را دید و شهادت به تبسم افتاد خبر آمد سحر از غصه نجاتش دادند و در آن ظلمت شب، آب حیاتش دادند خضر ما رفت بیارد خبر از آب حیات رفت هنگام سحر در پی اکسیر نجات جلوۀ لطف خدا بود و نگاهش باقیست مژدۀ روشن صبح است و پگاهش باقیست ماند او، شعر سرافرازی ما را خواند و... رفت او، سرّ «لِیَستَنقِذَ...» را فهماند و... آی صاحبنفسان مژدۀ صبح آمده است چه کسی خیمۀ دیدار برایش زده است؟ از نهـانخـانۀ رخـوت بهدر آئید همه نـشنـیـدیـد؟ خـبرهـاست! برآئـید همه وعدۀ نور همینجاست، درست این ارض است چون اَنَس خیمه زدن بر سر راهش فرض است غافل از دشمن، سردرگم، حیران نشوید گردنافراختهگان! سر به گریبان نشوید ظاهراً رفت ولی باطن آن ماندنهاست سورۀ عصر برای همگان خواندنهاست در شب معرکه ماند و به خطر پشت نکرد در تب معرکه ماند و به خطر پشت نکرد رفت تا اینکه بفهـمیم که در رفتنها آتشی هست و بلایی به سر دشمنها رفت تا بلکه بفهمیم که وقت خطر است مرگ در سایۀ شمشیر برازندهتر است رفـت تا آمـدنی را هـمهجـا جار زند نشتر صبح به هر خـفتۀ بیعـار زند گـفـت بـیـدار بـمـانـیـد! کـسی میآیـد آیــۀ نــور بـخـوانـیـد! کـسی مـیآیـد |